![]()
پل در حال تکان خوردن بود، غلام حسین پسر خردسالش را سوار بر الاغ به شهر می برد. راهی که او هر روز صبح فرزندش را به مکتب می برد راه کوتاهی نبود که از یاد برود . او هیچ بهانه ای نمی گرفت برای اینکه می دانست در این جهان بزرگ غیر از خودش کسی دیگری نیست تا از او کمک بگیرد. هر سحر از خواب شیرین خود می زد و برای محمد علی چای صبح آماده می کرد. کفش هایش را به پایش می داد و هر دو روانه مکتب می شدند. در شهر کاری پیدا کرده بود ، کاری که از دهقانی کمی آسان تر بود. او زمین های یکی از سازمان های دولتی را نظافت می کرد ، برای آنها َسَودا می خرید .
وقتی محمد حسین از مکتب رخصت می شد به سوی محل کار پدرش می رفت و تا غروب در آنجا درس می خواند و پدرش کار هایش را انجام می داد . هر دو شب خسته از شهر به طرف روستا می آمدند . دم راه غلام حسین سری به قبرستان می زد و بر سر مزار یگانه همدردش فاطمه، فاتحه می خواند . اشک می ریخت و فریاد می زد کاش می بردمت شهر تا زنده می ماندی...اما دیگر دیر شده بود.
سال ها گذشت ، محمد علی کلان شده بود و خود به تنهایی مکتب می رفت. غلام حسین برای تهیه مخارج پسرش شغلش را به کار مشکل تری عوض کرده بود. محمد علی می خواست مهندس شود ، ولی شهر کوچک آنها دانشگاهی نداشت تا او درسش را ادامه بدهد. بکس ها یش را بست و همراه پدر پیرش به سوی کابل روانه شد. بیماری قلبی غلام حسین بیشتر شده بود و دیگر اجازه نداد تا او کار کند. محمد علی در کنار تحصیل مشغول به کار کردن پیش یک نجار ، نزدیک دانشگاه شد و خرجی خانه را تامین می کرد. درس محمد علی تمام شد ، پیدا کردن کار برای او که واسطه نداشت کار سختی بود. بعد از ماه ها که در جستجوی کار بود در یکی از موسسات سازمان ملل کار پیدا کرد. او به خاطر حرفه ای که داشت حقوق بالایی می گرفت و در همان سال اول برای پدرش خانه ی کوچکی در یکی از مناطق دور دست کابل خرید .
هر روز که می گذشت بر بیماری قلبی غلام حسین افزوده می شد ، محمد علی با یکی از داکتر های کابل صحبت کرد و تنها راه معالجه غلام حسین را جراحی در یکی از کشور های خارجی یافت. یک هفته نگذشت که محمد علی تمامی دارایی خود را فروخت و به همراه پدرش عازم هند شدند. درمان بیمار غلام حسین طول کشید ، به همین دلیل محمد علی به جستجوی کار بر آمد. پیدا کردن کار برای مهاجرین سخت بود . سرانجام او در یکی از رستوران ها به عنوان ظرف شوی مشغول کار شد. داکترها تصمیم گرفتند که غلام حسین را عمل کنند با اینکه می دانستند نتیجه چندان امیدوار کننده نیست بازهم مجبور به قبول عمل شدند .
در اتاق عمل باز شد ، داکتر ها در حال صحبت با هم بودند....به طرف آنها دوید و حال پدرش را پرسان کرد، داکترها چیزی نگفتند . محمد علی از چهره ی داکتر ها فهمید که دیگر پدرش همراه او نخواهد بود. محمد علی در ملک غریب تنها مانده بود او هر چند بزرگ شده بود ولی هنوز محتاج پدر بود... (هفدهم ماه جون سالروز بزرگداشت مقام بلند پدر بر همه ی پدران زحمت کش جهان گرامی باد.)
به قلم آزاد ، شانزده ماه جون ، کانادا