![]()
درست پانزده سال پیش همین روزاز کتم عدم پا بر عرصه ی وجود نهادم و وارد بازی روزگار شدم ، وازامروزشانزدهمین سال را تجربه خواهم کرد. پانزده سال زندگی همراه با خاطرات تلخ و شیرین خود چه زود گذشت . چه تاوان های سنگینی برای بدست آوردن تجربه هاپرداخت کردم وچقدر اشک برای برآورده کردن حاجت هایم ریختم . و اکنون پانزده سال زندگی در یک طرف و ادامه ی آن در سوی دیگر ، ادامه ی که سرنوشت نامشخصی دارد و ممکن است همین فردا باشد و شاید هم چند سال دیگر...تنها چیزی که مشخص است، این است که از این زمان کوتاه زندگی، حداکثر استفاده را ببریم. البته انسان تا زمان را از دست ندهد معنی واقعی واهمیت آن رادرست درک نمی کند. یادش به خیر، یکی از معلمانمان می گفت: "از تجربه ی دیگران عبرت بگیرید، نگذارید خودتان برای دیگران تجربه شوید"، خیلی جمله ی زیبایی بود، ولی من خودم هیچ وقت به آن عمل نکردم. شاید منشاء آن کم کاری و بی توجه بودن به مسائل زمانه بود که عمررا بیهوده سپری کردم.بگذریم از این حرف ،که زمان گذشته باز نیاید. به هرحال ،امیدوارم دیگر بار تکرار نشود وبتوانم از زندگی استفاده خوب داشته باشم. ساعت پنج بعد از ظهر است و خورشید مثل همیشه سوزان و در آسمان در حال تابیدن ، همه جا ساکت است و تنها صداهایی که شنیده می شود، صدای رفت و آمد ماشین های بیرون و صدای موزیکی است که دارم گوش می دهم .تنها بیست و شش روز دیگر به پایان مدارس باقی مانده و بعد از آن تابستان.همیشه یک برنامه ریزی برای تابستان انجام می دهم، ولی به نظر خودم آنطوری که باید به آن عمل نکرده ام. معمولا هم با بهانه های قدیمی رویشان را می پوشانم و طوری وانمود می نمایم گویی که کاری درست انجام داده ام ، به یاد آن مطلبی می افتم که نوشته بود : دیگران را فریب می دهید با خودتان چه کار می کنید! خودتان را که دیگر نمی توانید فریب بدهید . حالا که فکر می کنم می بینم که راست می گوید....البته کجاست آن گوش شنوا.