تبليغاتX
روز نوشت - بازگشت...

روز نوشت

بازگشت...

روز نوشت.....

 

 

 

بازگشت...آزادخورشید داشت کم کم غروب می کرد،هوا گرم و خشک بود تنها صدای که شنیده می شد صدای گریه ی کودکان  و صدای آن مرد بود...پسرک در کنار خرابه ای نشسته بود و خود را با تکه سنگ ها یی سرگرم می کرد...سرش را به آسمان بلند کرد و نگاهی به ستاره های آسمان که کم کم داشتند خودشان را نمایان می کردند انداخت . قطره اشکی در چشمانش جاری شد ، مرور خاطرات دوران آوارگی برای او خوشایند نبود...همچنان به آسمان چشم دوخته بود و با خود می اندیشید .سوالهای بی جوابی پشت سرهم به ذهنش می آمد که مگر من انسان نیستم ،مگر من چه تفاوتی با...دارم ، مگر...وده ها سوال دیگرکه هر گز جرات سوال کردن آنها را نداشت...روزهای پایئزی اول مهر به یادش آمد، روزهایی که همه درس می خواندند و اوبه جرم مهاجربودن از درس خواندن محروم شده بود و در کنار خیابان مشغول کفش دوزی بود،تابستان را به یاد آورد که همه به اردوی تابستانی می رفتند و او آرام مشغول کار در ساختمان بود...چه دست های که به او اشاره نشدند و چه توهین هایی که او  نشنید...آنروز را به یاد آورد که در سر جلسه ی امتحان بود ...هنوز امتحان را شروع نکرده بود که صدای بلندی تمام افکارش را به هم ریخت ، تمام آرزوهایش را بر باد داد و صدای همیشگی ولی این بار با خشونتی بیشتر...دلش تنگ شده بود، دیگر نمی خواست آواره باشد تصمیم اش را گرفته بود ...غرق در رویای خود بود که صدای آن مرد را شنید: نوبت تواست ، برو....و او به همان جایی که تعلق داشت بازگشت...در این روزها سخن از بیرون کردن مهاجرین افغانستانی از کشور همسایه است...دلم نیامد برای این روزها چیزی ننویسم ، دلم نیامد به حرف های کودکان وطنم بی توجه باشم ، دلم نیامد خودم را با آنها شریک نکنم دلم نیامد در کنار آنها نباشم...یک روز من هم بازخواهم گشت و آن روز دیگرکودکان وطنم را درغربت تنها نخواهم گذاشت.

+ نوشته شده در  2007/5/4ساعت 22:41  توسط آزاد  |