اوایل آغاز مدرسه ها بود ، که مدیر مدرسه هر روز سر برنامه ی صبح گاهی به کم کردن موها اشاره می کرد. تقریبا صحبت هایش برای همه آشنا بود و همه می دانستند که فقط می خواهد بچه ها را بترساند تا زود تر بروند موهایشان را کوتاه کنند. مدیر هر روز با تهدید اینکه موهایتان را ماشین می کنم و خراب می کنم و.... از بچه ها می خواست موهایشان را بزنند. اما بچه های مدرسه ی ما مخصوصا سال سومی ها خیلی به خودشان مغرور بودند و می گفتند که مگر از روی جنازه ما رد بشود که موهایمان را بزنیم. من و بچه های دیگر همان روزهای اول موهایمان را زدیم اما تنها کسانی که در مدرسه خود را بزرگ نشان می دادند سال سومی ها بودند که ما را هم مسخره می کردند و می گفتند ترسوها را نگاه کنید هنوز خبری نشده موهایشان را زده اند و ما هم ساکت بودیم.
اما ماجرا از انجایی شروع شد که وقتی سر کلاس درس بودیم یکی از دانش اموزان بدون اینکه توجه داشته باشه معلم سر کلاس امد و با صدای بلند گفت: همه بیرون را نگاه کنید! ما هم بدون توجه به اینکه معلم سر کلاس هست رفتیم پیش پنجره و دیدیم که مدیر مدرسه با یک ماشین سلمانی روی موهای سال سومی ها در حال کشیدن جاده هست...!!!
همه ی دانش آموزان با هم خندیدیم حتی معلم هم می خندید.یکی از دانش آموزان با خنده گفت : خیلی خوشگل شدین! همه بازم با هم خندیدن .؟! انروز دلم به حال سال سومی ها سوخت وقتی دیدم چه طوری داشتن آب می شدند می رفتند زیر زمین..
این خاطره مربوط به سه سال پیش بود، امیدوارم که آموزشی هم بوده باشد. و خوشتان آمده باشد...به امید دیدار