![]()

عقربه های ساعت کم کم به عدد ده نزدیک می شوند . زمان چه زود گذشت. دوماه تابستان مثل برق از جلوی چشمانم رد شد. شاید به خاطر این بود که تابستان امسال ، مثل سالهای قبل بیکار نبودم تا وقت کم بیاورم . مدرسه امروز شروع شد، دیدن معلم ها ی سال قبل و همچنین دوستانم برایم خوشایند بود. علاوه بر آن امروز کلی دانش آموز جدید دیدم، همراه با معلمان جدیدم. کلاس هایی که امسال گرفتم ، سخت تر از سال قبل خواهند بود . و از آن طرف وقت برای انجام کارهای تفریحی برایم محدود خواهد شد.
شاید اولین چیزی که از کلمه ی مدرسه به ذهنم می آیدبه یاد آوردن دوستانم است که سالها از تحصیل بازماندن، با آنکه همیشه در تلاش برای کسب بهترین جایگاه در تحصیل بودند، فرصت را ازدست دادند، به نحوی می توان گفت فرصت را از آنها گرفتند! در حال گوش دادن به شعر زیبای داوود سرخوش هستم که چه زیبا درد ها را به سرود کشیده ، دل من دنیا را شناختی دل من ، دل من مرد و نامردا را شناختی دل من ...با گذشت سالها،هنوز هم به این موزیک گوش می دهم و همیشه به یاد خواهم داشت که زمانه همیشه مطابق میل ما نخواهد بود....
تصمیم دارم وبلاگ روزنوشت را تغییر دهم . البته می خواهم نامش را عوض کنم و قطعا آدرس وبلاگ نیز تغییر خواهد کرد.شاید این بار اسمش را روزنوشت نگذارم ، به قول یکی از دوستان روزنوشتم به هفته نوشت و حال ماه نوشت تبدیل گشت. می نویسم که به کجا کوچ خواهم کرد....