تبليغاتX
.:روز نوشت:.
Sat 16 Jun 2007

روز نوشت.....

 

 

 

پل در حال تکان خوردن  بود، غلام حسین پسر خردسالش را سوار بر الاغ به شهر می برد. راهی که او هر روز صبح فرزندش را به مکتب می برد راه کوتاهی نبود که از یاد برود . او هیچ بهانه ای نمی گرفت برای اینکه می دانست در این جهان بزرگ غیر از خودش کسی دیگری نیست تا از او کمک بگیرد. هر سحر از خواب شیرین خود می زد و برای محمد علی چای صبح آماده می کرد. کفش هایش را به پایش می داد و هر دو روانه مکتب می شدند. در شهر کاری پیدا کرده بود ، کاری که از دهقانی  کمی آسان تر بود. او زمین های یکی از سازمان های دولتی را نظافت می کرد ، برای آنها َسَودا  می خرید .

وقتی محمد حسین از مکتب رخصت می شد به سوی محل کار پدرش می رفت و تا غروب در آنجا درس می خواند و پدرش کار هایش را انجام می داد . هر دو شب خسته از شهر به طرف روستا می آمدند . دم راه غلام حسین سری به قبرستان می زد و بر سر مزار یگانه همدردش فاطمه، فاتحه می خواند . اشک می ریخت و فریاد می زد کاش می بردمت شهر تا زنده می ماندی...اما دیگر دیر شده بود.

 سال ها گذشت ، محمد علی کلان شده بود و خود به تنهایی مکتب می رفت. غلام حسین برای تهیه مخارج پسرش شغلش را به کار مشکل تری عوض کرده بود. محمد علی می خواست مهندس شود ، ولی شهر کوچک آنها دانشگاهی نداشت تا او درسش را ادامه بدهد. بکس ها یش را بست و همراه پدر پیرش به سوی کابل روانه شد. بیماری قلبی غلام حسین بیشتر شده بود و دیگر اجازه نداد تا او کار کند. محمد علی در کنار تحصیل مشغول به کار کردن پیش یک نجار ، نزدیک دانشگاه شد و خرجی خانه را تامین می کرد. درس محمد علی تمام شد ، پیدا کردن کار برای او که واسطه نداشت کار سختی بود. بعد از ماه ها که در جستجوی کار بود در یکی از موسسات سازمان ملل کار پیدا کرد. او به خاطر حرفه ای که داشت حقوق بالایی می گرفت و در همان سال اول برای پدرش خانه ی کوچکی در یکی از مناطق دور دست کابل خرید .

هر روز که می گذشت بر بیماری قلبی  غلام حسین افزوده می شد ، محمد علی با یکی از داکتر های کابل صحبت کرد و تنها راه معالجه غلام حسین را  جراحی در یکی از کشور های خارجی یافت. یک هفته نگذشت که محمد علی تمامی دارایی خود را فروخت و به همراه پدرش عازم  هند شدند. درمان بیمار غلام حسین طول کشید ، به همین دلیل محمد علی به جستجوی کار بر آمد. پیدا کردن کار برای مهاجرین سخت بود . سرانجام او در یکی از رستوران ها به عنوان ظرف شوی مشغول کار شد. داکترها تصمیم گرفتند که غلام حسین را عمل کنند با اینکه می دانستند نتیجه چندان امیدوار کننده نیست بازهم مجبور به قبول عمل شدند .

در اتاق عمل باز شد ، داکتر ها در حال صحبت با هم بودند....به طرف آنها دوید و حال پدرش را پرسان کرد،  داکترها چیزی نگفتند . محمد علی از چهره ی داکتر ها فهمید که دیگر پدرش همراه او نخواهد بود. محمد علی در ملک غریب تنها مانده بود او هر چند بزرگ شده بود ولی هنوز محتاج پدر بود... (هفدهم ماه جون سالروز بزرگداشت مقام بلند پدر بر همه ی پدران زحمت کش جهان گرامی باد.)

به قلم آزاد ، شانزده ماه جون ، کانادا

نوشته شده در ساعت 6:13 PM توسط آزاد | | لينك ثابت

Fri 1 Jun 2007

روز نوشت.....

 

درست پانزده سال پیش همین روزاز کتم عدم  پا بر عرصه ی وجود  نهادم  و وارد بازی روزگار شدم ، وازامروزشانزدهمین سال را تجربه خواهم کرد. پانزده سال زندگی همراه با خاطرات تلخ و شیرین خود چه زود گذشت . چه تاوان های سنگینی برای بدست آوردن تجربه هاپرداخت کردم وچقدر اشک برای برآورده کردن  حاجت هایم  ریختم . و اکنون پانزده سال زندگی در یک طرف و ادامه ی آن در سوی دیگر ، ادامه ی که سرنوشت نامشخصی دارد و ممکن است همین فردا باشد و شاید هم چند سال دیگر...تنها چیزی که مشخص است، این است که از این زمان کوتاه زندگی، حداکثر استفاده را ببریم. البته انسان تا زمان را از دست ندهد معنی واقعی واهمیت آن رادرست درک نمی کند. یادش به خیر، یکی از معلمانمان می گفت: "از تجربه ی دیگران عبرت بگیرید، نگذارید خودتان برای دیگران تجربه شوید"، خیلی جمله ی زیبایی بود، ولی من خودم هیچ وقت به آن عمل نکردم. شاید منشاء آن کم کاری و بی توجه بودن به مسائل زمانه بود که عمررا بیهوده سپری کردم.بگذریم از این حرف ،که زمان گذشته باز نیاید. به هرحال ،امیدوارم دیگر بار تکرار نشود وبتوانم از زندگی استفاده خوب داشته باشم. ساعت پنج بعد از ظهر است و خورشید مثل همیشه سوزان و در آسمان در حال تابیدن ، همه جا ساکت است و تنها صداهایی که شنیده می شود، صدای رفت و آمد ماشین های بیرون و صدای موزیکی است که دارم گوش می دهم .تنها بیست و شش روز دیگر به پایان مدارس باقی مانده و بعد از آن تابستان.همیشه یک برنامه ریزی برای تابستان انجام می دهم، ولی به نظر خودم آنطوری که باید به آن عمل نکرده ام. معمولا هم با بهانه های قدیمی رویشان را می پوشانم و طوری وانمود می نمایم گویی که کاری درست انجام داده ام ، به یاد آن مطلبی می افتم که نوشته بود : دیگران را فریب می دهید با خودتان چه کار می کنید! خودتان را که دیگر نمی توانید فریب بدهید . حالا که فکر می کنم می بینم که راست می گوید....البته کجاست آن گوش شنوا.

نوشته شده در ساعت 5:10 PM توسط آزاد | | لينك ثابت