
خورشید داشت کم کم غروب می کرد،هوا گرم و خشک بود تنها صدای که شنیده می شد صدای گریه ی کودکان و صدای آن مرد بود...پسرک در کنار خرابه ای نشسته بود و خود را با تکه سنگ ها یی سرگرم می کرد...سرش را به آسمان بلند کرد و نگاهی به ستاره های آسمان که کم کم داشتند خودشان را نمایان می کردند انداخت . قطره اشکی در چشمانش جاری شد ، مرور خاطرات دوران آوارگی برای او خوشایند نبود...همچنان به آسمان چشم دوخته بود و با خود می اندیشید .سوالهای بی جوابی پشت سرهم به ذهنش می آمد که مگر من انسان نیستم ،مگر من چه تفاوتی با...دارم ، مگر...وده ها سوال دیگرکه هر گز جرات سوال کردن آنها را نداشت...روزهای پایئزی اول مهر به یادش آمد، روزهایی که همه درس می خواندند و اوبه جرم مهاجربودن از درس خواندن محروم شده بود و در کنار خیابان مشغول کفش دوزی بود،تابستان را به یاد آورد که همه به اردوی تابستانی می رفتند و او آرام مشغول کار در ساختمان بود...چه دست های که به او اشاره نشدند و چه توهین هایی که او نشنید...آنروز را به یاد آورد که در سر جلسه ی امتحان بود ...هنوز امتحان را شروع نکرده بود که صدای بلندی تمام افکارش را به هم ریخت ، تمام آرزوهایش را بر باد داد و صدای همیشگی ولی این بار با خشونتی بیشتر...دلش تنگ شده بود، دیگر نمی خواست آواره باشد تصمیم اش را گرفته بود ...غرق در رویای خود بود که صدای آن مرد را شنید: نوبت تواست ، برو....و او به همان جایی که تعلق داشت بازگشت...در این روزها سخن از بیرون کردن مهاجرین افغانستانی از کشور همسایه است...دلم نیامد برای این روزها چیزی ننویسم ، دلم نیامد به حرف های کودکان وطنم بی توجه باشم ، دلم نیامد خودم را با آنها شریک نکنم دلم نیامد در کنار آنها نباشم...یک روز من هم بازخواهم گشت و آن روز دیگرکودکان وطنم را درغربت تنها نخواهم گذاشت.
+ نوشته شده در
2007/5/4ساعت 22:41  توسط آزاد
|

بعداز چند روز دوری از دوستان بازهم فرصتی پیدا کردم تا بنویسم ، و یک روزنوشت دیگر را به صفحه ی وبلاگ بیافزایم .ماه آپریل مثل یک چشم برهم زدن گذشت...امروز اول ماه می بود و تنها یک ماه و چند روز دیگر به تعطیلی مدارس باقی مانده و بعد هم تابستان . امروز دوازدهم اردبیهشت برابر با روز بزرگداشت مقام بلند معلم بود، این روز را به تمامی معلمان، خصوصا معلمان مدارس خودگردان تبریک عرض می کنم. چند روز پیش با یکی از دوستانم در ایران صحبت می کردم و او هم از وضع بد مهاجرین سخن می گفت که در این روزها اوضاع خراب تر شده و مهاجرین را رد مرز می کنند.خیلی سخت است ،از یک طرف فشار های دوران مهاجرت و مشکلات دیگر در آن طرف...صبر و شکیبایی را برای تمامی مهاجرین آرزومند هستم...همیشه می گویند که پایان شب سیاه سپید است ...داشتم نظرات وبلاگ را می خواندم که یکی از دوستان عزیز نوشته بودند که کاش مطالب هم مثل اسم هایشان روزنوشت می شد نه هفته نوشت...دیگر مثل قبل نمی توانم داخل وبلاگ هر روز مطلب جدید اضافه کنم، هم نه دیگر وقتش را دارم و هم اینکه فکر می کنم اگر مطالب وبلاگ را بعد از چند مدتی به روز کنم بهتر است...هوای شهر ما هم که مثل همیشه بارانی بود، البته چند روز پیش هوا کاملا آفتابی شده بود که هواشناسی اعلام کرد فردا هوا بارانی است و طبق معمول فردایش باران آمد...حالا بازهم فردا آفتابی است و معلوم نیست روزهای بعد چه خبر می شود...روز پنجشنبه همراه با مدرسه می رویم به یک کالج تا در مورد درس ، کار و ...برایمان صحبت کنند، امیدوارم که مفید واقع شود.. امروز در مدرسه کاری برایم پیش آمد و باید انجام می دادم ،حدود پانزده دقیقه بیشتر طول نکشید و ساعت سه بود که از مدرسه آمدم بیرون ، هیچ دانش آموزی دیده نمی شده همه رفته بودند وقتی داشتم قدم زنان به سوی خانه می آمدم اصلا نگاهی به ساعت نکردم و خیلی آهسته آمدم خانه...وقتی به خانه رسیدم و نگاهی به ساعت انداختم چهار شده بود ! و من حدود یک ساعت در راه بودم . معمولا همیشه حدود نیم ساعت طول می کشد و امروز یک ساعت به طول انجامید... عقربه های ساعت دارند خود را بر روی عدد ده می رسانند ، از پنجره یک نگاهی به بیرون می اندازم ، هوا تاریک است و فقط ماشین ها هستند که در حال حرکت اند. دو سه نفر هم در آن طرف خیابان در حال قدم زدن هستند ...روز نوشت امروز را در همین جا به پایان می برم و تا یک روز نوشت دیگر به امید دیدار...
+ نوشته شده در
2007/5/1ساعت 21:55  توسط آزاد
|