تبليغاتX
.:روز نوشت:.
Fri 18 May 2007

روز نوشت.....

 

بازهم یک هفته ی دیگر  چشم برهم گذشت و یک روزنوشت دیگر بر روزنوشت های وبلاگ اضافه شد.در پست های قبلی وقت نکردم روزنوشتی بنویسم برای همین امروز آمدم تا خلاصه ی تمام اتفاق هایی را که روی داد برای دوستان بیان کنم. این هفته ، هفته ی شلوغی بود . فیوژن هم برگذار شد(فیوژن یک برنامه ای است که به مدت چهار سال است که فعالیت خود را شروع کرده و هدف اصلی آن آشنا کردن دانش آموزان با فرهنگ های دیگر ملیتها است)، البته خیلی برنامه های جالبی داشتند . به نظر من از همه جالب تر نمایش داستانی که مربوط به دانش آموزان کشور آفریقا بود از همه بهتر اجرا شد. برنامه های دیگر کشورها مانند ژاپن و چین نیز بسیار جالب بود. چند تا از دانش آموزان چینی با حرکت های کاراته ای ، شعر و ...سعی بر این داشتند تا دیگر دانش آموزان را با فرهنگ چینی آشنا کنند. برنامه ی کشور افغانستان آنطور برایم جالب نبود. یکی از همشهریان یک رپ خواند، که به نظر من برنامه ی جالبی برای نشان دادن فرهنگ افغانستان نبود. آنهم یک رپ به زبان فارسی که هیچ کدام از دانش آموزان آن را نفهمیدند تا بخواهند در مورد آن نظر بدهند! برنامه ی فیوژن به مدت سه بار به اجرا در آمد، یک بار برای والدین ، یک بار برای دانش آموزان کلاس نه به پایین و یک بار هم برای دانش آموزان خود مدرسه(تصاویر این برنامه را در ادامه مطلب ببنید). امروز کارنوال بود. کارنوال یک برنامه ی تفریحی است که هر سال یک بار اجرا می شود و در آن کلی وسایل تفریحی موجود است که دانش آموزان با دادن پنج دلار می توانند از تمامی وسایل آن استفاده کنند. زنگ های سوم و چهارم بود و بعد از ساعت غذاخوری شروع شد . به طور کلی تمامی دانش آموزان مدرسه در آن شرگت کرده بودند. می توانید عکس های از این برنامه را در سال قبل درادامه مطلب ببنید.روز دوشنبه ، روز ویکتوریا است و تعطیل هستیم . این روزرا جشن می گیرند. تقریبا دو سه هفته به تعطیلی مدارس باقی مانده است . بعد امتحانات شروع می شود و البته بعد از آن هم تابستان.ساعت هفت و چهل و چهار دقیقه ی بعد از ظهر است ولی هوا همچنان روشن است.داشتم نظرات وبلاگ را می خواندم که یکی از دوستان گفته بودند که نوشته های وبلاگ حالت کلیشه ای دارند، از این به بعدسعی می کنم این طورنباشد. هفته ی خوبی داشته باشد و تا هفته ی دیگر به امید دیدار.


ادامه مطلب
نوشته شده در ساعت 7:47 PM توسط آزاد | | لينك ثابت

Sat 12 May 2007

روز نوشت.....

 

 پیرزن کنارپنجره نشسته و به کودکستانی که هر روز هزاران مادر می آمدند تا کودکانشان را از خانه به مدرسه ببرند خیره شده بود... ناخداآگاه اشک می ریخت ...به آلبوم عکسی که در کنار پنجره، خاک خورده بود نگاهی  انداخت. هر صفحه ای که ورق می زد بیشتر اشک می ریخت ، آن شبهایی  را بیاد آورد که تا صبح در کنار کودکانش  تسبیح به دست برای آنها  دعا می کرد.  وقتی عصرها برای آوردن بچه هایش پای پیاده روانه ی کودکستان می شد ، وقتی صبح ها برای آنها صبحهانه آماده می کرد و آنها با هزاران ناله آن را نمی بردند...دلش خون بود . آلبوم عکس را سرجایش گذاشت و باز به پنجره خیره شد. دلش تنگ شده بود برای همسرش که همیشه یار و همیار او بود...ای کاش آنشب درخانه نبود تا دشمنان او را نبرند...ای کاش او زنده بود و در کنار پیرزن می نشست و او را دل داری می داد..اوتنها مانده بود ، همه ی بچه هایش به سوی زندگی خود رفته بودند ....و او درکنار پنجره در انتظار نشسته بود...فرا رسیدن سیزدهم ماه  می روز سپاس گذاری از مقام بزرگ مادر به همه ی مادران جهان تبریک باد .برای دانلودموزیک میم مثل مادر می توانیداینجا کلیک کنید. به امید دیدار... 

نوشته شده در ساعت 11:49 AM توسط آزاد | | لينك ثابت

Fri 4 May 2007

روز نوشت.....

 

 

 

بازگشت...آزادخورشید داشت کم کم غروب می کرد،هوا گرم و خشک بود تنها صدای که شنیده می شد صدای گریه ی کودکان  و صدای آن مرد بود...پسرک در کنار خرابه ای نشسته بود و خود را با تکه سنگ ها یی سرگرم می کرد...سرش را به آسمان بلند کرد و نگاهی به ستاره های آسمان که کم کم داشتند خودشان را نمایان می کردند انداخت . قطره اشکی در چشمانش جاری شد ، مرور خاطرات دوران آوارگی برای او خوشایند نبود...همچنان به آسمان چشم دوخته بود و با خود می اندیشید .سوالهای بی جوابی پشت سرهم به ذهنش می آمد که مگر من انسان نیستم ،مگر من چه تفاوتی با...دارم ، مگر...وده ها سوال دیگرکه هر گز جرات سوال کردن آنها را نداشت...روزهای پایئزی اول مهر به یادش آمد، روزهایی که همه درس می خواندند و اوبه جرم مهاجربودن از درس خواندن محروم شده بود و در کنار خیابان مشغول کفش دوزی بود،تابستان را به یاد آورد که همه به اردوی تابستانی می رفتند و او آرام مشغول کار در ساختمان بود...چه دست های که به او اشاره نشدند و چه توهین هایی که او  نشنید...آنروز را به یاد آورد که در سر جلسه ی امتحان بود ...هنوز امتحان را شروع نکرده بود که صدای بلندی تمام افکارش را به هم ریخت ، تمام آرزوهایش را بر باد داد و صدای همیشگی ولی این بار با خشونتی بیشتر...دلش تنگ شده بود، دیگر نمی خواست آواره باشد تصمیم اش را گرفته بود ...غرق در رویای خود بود که صدای آن مرد را شنید: نوبت تواست ، برو....و او به همان جایی که تعلق داشت بازگشت...در این روزها سخن از بیرون کردن مهاجرین افغانستانی از کشور همسایه است...دلم نیامد برای این روزها چیزی ننویسم ، دلم نیامد به حرف های کودکان وطنم بی توجه باشم ، دلم نیامد خودم را با آنها شریک نکنم دلم نیامد در کنار آنها نباشم...یک روز من هم بازخواهم گشت و آن روز دیگرکودکان وطنم را درغربت تنها نخواهم گذاشت.

نوشته شده در ساعت 10:41 PM توسط آزاد | | لينك ثابت

Tue 1 May 2007

روز نوشت.....

 

 

 

بعداز چند روز دوری از دوستان بازهم فرصتی پیدا کردم تا بنویسم ، و یک روزنوشت دیگر را به صفحه ی وبلاگ بیافزایم .ماه آپریل مثل یک چشم برهم زدن گذشت...امروز اول ماه می بود و تنها یک ماه و چند روز دیگر به تعطیلی مدارس باقی مانده و بعد هم تابستان . امروز دوازدهم اردبیهشت برابر با  روز بزرگداشت مقام بلند معلم بود، این روز را به تمامی معلمان،  خصوصا معلمان  مدارس خودگردان تبریک عرض می کنم.  چند روز پیش با یکی از دوستانم در ایران صحبت می کردم و او هم از وضع بد مهاجرین سخن می گفت که در این روزها اوضاع خراب تر شده و مهاجرین را رد مرز می کنند.خیلی سخت است ،از یک طرف فشار های دوران مهاجرت و مشکلات دیگر در آن طرف...صبر و شکیبایی را برای تمامی مهاجرین آرزومند هستم...همیشه می گویند که پایان شب سیاه سپید است ...داشتم نظرات وبلاگ را می خواندم که یکی از دوستان عزیز نوشته بودند که کاش مطالب هم مثل اسم هایشان روزنوشت می شد نه هفته نوشت...دیگر مثل قبل نمی توانم داخل وبلاگ هر روز مطلب جدید اضافه کنم، هم نه دیگر وقتش را دارم و هم اینکه فکر می کنم اگر مطالب وبلاگ را بعد از چند مدتی به روز کنم بهتر است...هوای شهر ما هم که مثل همیشه بارانی بود، البته چند روز پیش هوا کاملا آفتابی شده بود که هواشناسی اعلام کرد فردا هوا بارانی است و طبق معمول فردایش باران آمد...حالا بازهم فردا آفتابی است و معلوم نیست روزهای بعد چه خبر می شود...روز پنجشنبه همراه با مدرسه می رویم به یک کالج تا در مورد درس ، کار و ...برایمان صحبت کنند، امیدوارم که مفید واقع شود.. امروز در مدرسه کاری برایم پیش آمد و باید انجام می دادم ،حدود پانزده دقیقه بیشتر طول نکشید و ساعت سه بود که از مدرسه آمدم بیرون ، هیچ دانش آموزی دیده نمی شده همه رفته بودند وقتی داشتم قدم زنان به سوی خانه می آمدم اصلا نگاهی به ساعت نکردم و خیلی آهسته آمدم خانه...وقتی به خانه رسیدم و نگاهی به ساعت انداختم چهار شده بود ! و من حدود یک ساعت در راه بودم .  معمولا همیشه حدود نیم ساعت طول می کشد و امروز یک ساعت به طول انجامید... عقربه های ساعت دارند خود را بر روی عدد ده می رسانند ، از پنجره یک نگاهی به بیرون می اندازم ، هوا تاریک است و فقط ماشین ها هستند که در حال حرکت اند. دو سه نفر هم در آن طرف خیابان در حال قدم زدن هستند ...روز نوشت امروز را در همین جا به پایان می برم و تا یک روز نوشت دیگر به امید دیدار...

نوشته شده در ساعت 9:55 PM توسط آزاد | | لينك ثابت

Sat 21 Apr 2007

روز نوشت.....

 

 

روز جهانی زمین...آزادیک هفته باتمام تلخی هاو شیرینی های خود گذشت...امشب یک حال و هوای خاصی داشتم امشب یکی ازآن شبهایی است که مطمئن هستم تا پاسی ازشب بیدار خواهم بود...این اولین بار نیست و آخرین بار هم نخواهد بود...به یاد خاطرات گذشته افتادم نمی دانم چرا وبه چه دلیل معمولا زمانی که دفتر خاطراتم را باز می کنم و یک نگاهی بر آن می اندازم این حس به من دست می دهد ..شاید حس امشب هم برای این باشد که صفحه ی وبلاگ را باز نمودم...وبلاگ هم، بر روی دیگر دفتر خاطره هایم افزوده شده است...مثل اینکه هر کجا برم گذشته همیشه منتظر من است تا برایم خاطراتش را ازنو بازگو کند....روزجمعه رفته بودیم بیرون ازمدرسه (روز یکشنبه روزجهانی زمین است و ما تعطیل هستم برای همین روز جمعه را در نظر گرفته بودند) و ....تمام دانش آموزان دبیرستان طبق برنامه های تعیین شده مشغول تمیز کردن قسمتی از اطراف مدرسه شدند...رفتیم و زباله های اطراف مدرسه را تمیز کردیم و برنامه ی جالب و در این حال سرگرم کننده بود...همه دست کش به دست همراه با یک کیسه ی زباله، شیشه های نوشابه، پلاستیک و...را جمع آوری می کردیم و درون کیسه ها ی جداگانه می انداختیم وکلا روز جالبی بود و خیلی خوش گذشت...درهفته ی گذشته دانش آموزان تلاش بر این داشتند  پولی که قرار بود  برای کمک به بیماران سرطانی جمع کنند را فراهم سازند. هر کلاسی برنامه ی جداگانه ومخصوص خودش را داشت کلاس آشپزی برای صبحانه و غذای ظهر چیزهای فراهم کرده بود ، مثلا برای صبحانه یک دانه تخم مرغ و یک نان توستر دو دولار بود که خیلی ها هم استقبال کردند..البته بیشتر بچه های برای جمع آوری پول مورد نیاز از این برنامه ها استفاده کردند...کلاس ما بستنی و شکلات می فروخت و هر کلاسی یک برنامه ی خاص و جالب را اجرا می کرد...البته در این هفته هم ادامه خواهد  داشت تا پول مورد نیاز برای فرستادن شش دانش آموز به کمپ فراهم شود....هوا هم امروز مطابق میل من آفتابی و گرم بود...فردا هم به احتمال قوی گرم خواهد بود...قرار بود که هفته ی گذشته تنها برای یک روز از کامپیوتر استفاده نکنم ! باید بگویم سخت بود اما در عین حال خیلی خوب و متنوع گذشت...بلاخره توانستن برای یک روز با کامپیوتر کار نکنم و این خودش یک راه برای رسیدن به هدف بود...در پست قبلی یک نمونه ی کوچک از کتاب رمز پیروزی مردان بزرگ در وبلاگ برای دوستان گذاشته بودم که امیدوارم استفاده برده باشند...متسفانه امروز نتوانستم در رابطه با آن کتاب چیزی بنویسم که انشاالله می ماند برای هفته ی دیگر...دو روز دیگر یعنی در بیست و سوم ماه آپریل وبلاگ روزنوشت پای بر سومین ماه آغاز خود می گذارد ولی خیلی زود گذشت هنوز شروع نکردیم سه ماه گذشت....روزهای خوبی را برای تمامی خوانندگان وبلاگ آرزومند هستم...به امید دیدار...

نوشته شده در ساعت 9:54 PM توسط آزاد | | لينك ثابت