
امروز وقتی نظرات وبلاگ را می خواندم یکی از دوستان در نظرات خودشان گفته بودند که برای مطالب روز نوشت عنوان انتخاب کنید .من هم تصمیم گرفتم از این به بعد برای مطالب روز نوشت عنوان بگذارم ..عنوان امروز را هم روز جدید گذاشتم . امروز دوشنبه بود و اولین روز هفته ، معلم مان زنگ اول و دوم نیامده بود ، نمی دانم چه شده بود که نیامده بود ، شاید مشکلی برایش پیش آمده بود.بعد از ساعت غذا خوری ورزش داشتیم ، امروز هاکی یاد می داد ، سخت بود خیلی هرچه به معلم گفتم بازی نمی کنم من یک ورزش دیگر را می خواهم کفت نه حتما باید هاکی را هم یاد بگیرید....روز پنجشنبه هم می رویم بولینگ .. نمی دانم مکانش کجاست فقط به ما گفت که می رویم بولینگ بازی می کنیم ..زنگ آخر هم طراحی را که کشیده بودم به معلم دادم ، معلم هم پرسید که چرا جمعه نیامده بودی؟ (نمایشگاهی که نقاشی من را به نمایش گذاشته بود) گفتم نشد. ...امروز هم مثل روز های قبل هوا هم برفی بود و هم صاف...یک لحظه آنچنان برف می آمد که هیچ جا دیده نمی شد و یک لحظه هوا صاف بود.امیدوارم که هفته ی دیگر هوا بهتر شود و البته آفتابی...فردا سعی می کنم چند قطعه عکس از شهری که در آن زندگی می کنم و مدرسه ام برای وبلاگ بگذارم.به امید دیدار
+ نوشته شده در
2007/3/5ساعت 19:55  توسط آزاد
|
امروز می خواستم یکی از داستان هایی را که خوانده ام برایتان بنویسم . این داستان را از کتاب داستان های جوانان انتخاب کردم این کتاب حدود صدو هشتاد و دو صفحه دارد و داستان های آن در مورد جوانان می باشد. من تمام داستان های این کتاب را خوانده ام و حدود دو ،سه سالی می شود این کتاب در بین کتاب های من است. داستان امروز را از سیزدهمین داستان این کتاب برای شما می نویسم و نام داستان جوان مغرور می باشد…
جوان مغرور
پهلوان جوانی را حکایت که بسی هنر ها نشان داده و پهلوانان جهان را بر زمین افکنده بود . بر هر صاحب قدرتی پیروز شده و شهرت فراوانی به دست آورده بود. سر انجام ، همگان به قدرت شگرف و نیروی بازوی او اعتراف کردند.از این جهت ، روزی آن جوان مغرور، سر به آسمان برداشت و گفت : خدایا ! حالا جبرئیل خودت را بفرست تا دست وپنجه نرم کنیم ،زیرا در روی زمین کسی نیست که تاب مقاومت مرا داشته باشد.!چند روزی نگذشت که آن جوان مغرور را در ویرانه ای یافتند که از شدت ناتوانی بر خاک افتاده و سر بر روی خشتی نهاده بود ، ودر همان حال موشی بر وی می جست و سر انگشتانش را به دندان می جوید . و آن بدبخت را چندان قدرت نبود که پای خود را جمع کند.!در این بین ، صاحبدلی بر او گذشت و گفت:ای جوان ! اینک خداوند تعالی یکی از لشکریان خویش را که از همه ضعیف تر بود ، بر تو مسلط فرمود تا تو را اذیت کند.تو که قدرت دفع این موش را نداری ، دیگر جبرئیل را به چه کار می خواهی! ازاین جسارتی که کرده ای ، استغفار کن که خداوند با وجودی صبور است، غیور هم هست؛ دیر گیرد ، ولی سخت گیرد!امیدوارم از خواندن این داستان لذت برده باشید و جوانان عزیز هم هیچ گاه به خود مغرور نشوند….به امید دیدار (برگرفته شده از کتاب داستان های جوانان ،جلد اول ،صفحه ی چهل و دو )
+ نوشته شده در
2007/3/4ساعت 15:22  توسط آزاد
|
امروز تولد یکی از هم کلاسی هایم بود،دیروز برایش در مدرسه تولد گرفتیم. تولدش مبارک..به امید دیدار

+ نوشته شده در
2007/3/3ساعت 19:31  توسط آزاد
|

شب شد ، یکی دیگر از روزهای عمر گذشت. شنبه سوم مارچ هم تمام شد . ساعت هفت بود که نوشته را آغاز کردم تا امشب یکی از زودتر ساعاتی باشد که وبلاگ را به روز می کنم .باز هم مثل روزهای گذشته تا آمدم از خواب بیدارشوم شب شد و باید بخوابم.. فردا هم تمام می شود .و هفته های دیگر هم مثل گذشته ...سال جدید می آید و می رود.یادم می آید سال گذشته هم در موقع تحویل سال به خودم گفتم که امسال چقدر زود گذشت به قول یکی از معلمان قدیمی ام که همیشه می گفت تا چشم بر هم بگذاری وقتت تمام شده....می خواستم دکور اتاق را عوض کنم اما وقت و حال و هوایش را نداشتم..بیرون هوا برفی است یک دقیقه برف می آید و یک دقیقه برف نمی آید. مهم این است که هوا باید گرم تر شود واگر نه باید دوباره برنامه هایم را عوض کنم و از اول شروع کنم ...امروز سعی کردم یک لینک باکس برای وبلاگ درست کنم اما با خودم گفتم چه کسی لینک خود را در آن ثبت می کند ... باز هم نشد...اگر فرصت بود حتما لینک و کدش را در اختیار خوانندگان قرار می دهم ..بازهم تا روزهای بعد با مطالب جدید تر به امید دیدار
+ نوشته شده در
2007/3/3ساعت 19:13  توسط آزاد
|

امروزجمعه دوم مارچ بود ، شنبه و یکشنبه تعطیل هستیم و باید درس ها را مرور کنم . طراحی خود را آوردم خانه تا بتوانم ادامه ی آن را در خانه بکشم روز دوشنبه آخرین مهلت تمام شدن طراحی است.امروز هم یک نمایشگاه در مرکز شهر بود که طراحی من را آنجا هم به نمایش گذاشته اند البته طراحی قبلی ام را و امیدوارم این بار هم برنده شوم و دوباره طراحی من نمایش داده شود.البته خودم وقت نکردم بروم و در نمایشگاه شرکت کنم ،الان ساعت هشت است و من هم چنان که در حال گوش دادن به موزیک وبلاگ هستم دارم می نویسم . این موزیک یکی از موزیک های مورد علاقه من است سبک آن آرام است و وقتی به آن گوش می کنم احساس آرامش می کنم . دو هفته ی دیگر تعطیلات بهاری شروع می شود همان طور که قبلا گفته بودم برنامه ی خاصی ندارم فقط این که خوش بگذرد.تعطیلات زمان خوبی شروع شد برای اینکه در این روزها اصلا حال و هوای درس خواندن را ندارم و کارم این شده است که با دوستانم چت کنم .انشاالله بعد از تعطیلات دوباره مثل همیشه درس ها را شروع می کنم و می خوانم ، برای همه آرزوی موفقیت دارم ، به امید دیدار
+ نوشته شده در
2007/3/2ساعت 20:2  توسط آزاد
|

یک هفته از شروع کار وبلاگ روز نوشت گذشت. درست هفته ی پیش پنجشنبه اولین مطلب را بر روی وبلاگ قرار دادم و امروز پنجشنبه چندمین مطلب وبلاگ را! امیدوارم همین طوری پیش بروم و وبلاگ را زنده نگه دارم نه وبلاگی خشک و بی مطلب.
در مدرسه همه چیز روال همیشگی خود را دارد ، درس می خوانیم ،امتحان می دهیم و می آموزیم . امروز یک مراسم برای کسانی که نمره هایشان بالاتر از هشتاد درصد به بالا بود ، داشتیم . مراسم خوبی بود از کسانی که بیشترین جایزه ها را گرفتند چینی ها بودند ، من و دانش آموزان کانادایی در ردیف های بعدی قرار داشتیم .انشاالله این ترم هم بالای هشتاد خواهم گرفت.تعداد مسلمانان کم بود حدود پنج نفر و آنها هم از سوریه و کشورهای عربی بودند .
مراسم گذشت و شب فرارسید و من اینجا در حال نوشتن برای خوانندگان وبلاگ. که امیدوارم خواننده داشته باشیم . فکر می کنم تا اینجا برای امشب کافی است و مثل همیشه به امید دیدار
+ نوشته شده در
2007/3/1ساعت 21:56  توسط آزاد
|

چهارشنبه و....روز ها پشت سر هم می آیند و می روند این جملات همیشه و در همه جا با من بوده اند حتی در دفتر خاطراتم نیز این جملات بار ها تکرار شده اند . نمی دانم مشکل کجاست من همیشه از این جملات استفاده می کنم .
دوباره یک روز دیگر را آغاز کردیم و این بار چهارشنبه و فردا پنجشنبه و همین طوری....این هفته زود گذشت هنوز احساس می کنم اول ترم جدید هستم اما نه ! وسط های ترم هستم ...و چند ماه دیگر این ترم هم تمام می شود و سال تحصیلی جدید آغاز می شود.
هوا هم چنان سرد است ، این جمله همیشه زمانی استفاده می کنم که دیگر حرفی برای گفتن نداشته باشم اولین بار هم زمانی که در مدرسه بودیم و می خواستم با کسی دوست شوم از او پرسیدم هوا چقدر سرد است!
چند دقیقه قبل یک سری به وبلاگ ها زدم و همه ی وبلاگ ها حال و هوای سال نو و آغاز سال جدید را تبریک گفته بودند البته من هم سعی می کنم یک مطلبی در این مورد تهیه کنم و در وبلاگ قرار دهم . حرف هایم را در همین جا به پایان می برم و می نویسم به امید دیدار
+ نوشته شده در
2007/2/28ساعت 19:31  توسط آزاد
|

هوا دوباره سرد شده . همیشه همین طوری بوده ، یک روز آفتابی و فردایش برفی . در این روزها که کم کم در حال نزدیک شدن به سال نو و بهار هستیم هوا در کانادا هنوز برفی است.
روز ها می گذرند می روند و تنها چیزی که باقی می ماند خاطره های خوب و بد هستند.همیشه خاطرات خوب بیاد ماندنی هستند و البته خاطرات بد. ما هم هفته ی دیگر ایام بهاری را تعطیل هستیم به مدت ده روز. می خواهم بروم دچرخه سواری ،والیبال ، استخر و خیلی جاهای دیگر..
معلمان هم هر کدامشان قصد سفر به یک جایی را دارند ، چه در کانادا و چه در آمریکا . بعض ها می خواهند بروند اتاوا و بعضی ها فلوریدا مهم این است که از تعطیلات لذت ببرند.
من هم باید برنامه ی درسی خودم را عوض کنم . برنامه ی ترم قبل دیگر کافی نیست .این ترم درس هایم سخت تر شده و باید وقت بیشتری برای درس خواندن بگذارم...
ولی نمی گذارم وبلاگم مثل وبلاگ های قدیمی ام بی مطلب و ... شود . به امید دیدار
+ نوشته شده در
2007/2/27ساعت 21:42  توسط آزاد
|