اوایل آغاز مدرسه ها بود ، که مدیر مدرسه هر روز سر برنامه ی صبح گاهی به کم کردن موها اشاره می کرد. تقریبا صحبت هایش برای همه آشنا بود و همه می دانستند که فقط می خواهد بچه ها را بترساند تا زود تر بروند موهایشان را کوتاه کنند. مدیر هر روز با تهدید اینکه موهایتان را ماشین می کنم و خراب می کنم و.... از بچه ها می خواست موهایشان را بزنند. اما بچه های مدرسه ی ما مخصوصا سال سومی ها خیلی به خودشان مغرور بودند و می گفتند که مگر از روی جنازه ما رد بشود که موهایمان را بزنیم. من و بچه های دیگر همان روزهای اول موهایمان را زدیم اما تنها کسانی که در مدرسه خود را بزرگ نشان می دادند سال سومی ها بودند که ما را هم مسخره می کردند و می گفتند ترسوها را نگاه کنید هنوز خبری نشده موهایشان را زده اند و ما هم ساکت بودیم.
اما ماجرا از انجایی شروع شد که وقتی سر کلاس درس بودیم یکی از دانش اموزان بدون اینکه توجه داشته باشه معلم سر کلاس امد و با صدای بلند گفت: همه بیرون را نگاه کنید! ما هم بدون توجه به اینکه معلم سر کلاس هست رفتیم پیش پنجره و دیدیم که مدیر مدرسه با یک ماشین سلمانی روی موهای سال سومی ها در حال کشیدن جاده هست...!!!
همه ی دانش آموزان با هم خندیدیم حتی معلم هم می خندید.یکی از دانش آموزان با خنده گفت : خیلی خوشگل شدین! همه بازم با هم خندیدن .؟! انروز دلم به حال سال سومی ها سوخت وقتی دیدم چه طوری داشتن آب می شدند می رفتند زیر زمین..
این خاطره مربوط به سه سال پیش بود، امیدوارم که آموزشی هم بوده باشد. و خوشتان آمده باشد...به امید دیدار
+ نوشته شده در
2007/2/26ساعت 20:10  توسط آزاد
|

امروز دوشنبه بود اولین روز مدرسه ، همه چیز در مدرسه روال همیشگی خود را داشت ؛ زنگ اول یک بشقاب میوه در هر کلاس آوردند و روز را با خوردن میوه شروع کردیم . البته این اولین بار بود که مدیر این چنین برنامه ی را طرح کرده بود!
بعد هم ساعت غذا خوری شد و غذا خوردیم . زنگ سوم و چهارم هم به سرعت تمام شد . ساعت دو و چهل دقیقه بود که امدم خانه هوا ابری و برفی بود دیشب هم برف باریده بود..
ساعت هفت و نیم است که این مطالب را می نویسم البته بعد از تمام کردن تکالیفم .در خانه تنها هستم همه رفته اند بیرون و فقط من مانده ام خانه و بعداز تماک کردن تکالیفم گفتم بروم و مطلب جدیدی در وبلاگ قرار دهم .
البته تعداد نظرات خیلی کم هستند فقط دو نظر .. ولی مشکلی نیست ما در اول راه هستیم .انشا الله دوستانی که مطالب را می خوانند یک چند دقیقه هم وقت گرانبهایشان را برای نظر دادن در وبلاگ دریغ نمی کنند. بگذریم ..به امید دیدار
+ نوشته شده در
2007/2/26ساعت 19:58  توسط آزاد
|

امروز یکشنبه بود، هوا ابری بود بر خلاف دیروز.گفتم شاید بهار کم کم دارد نزدیک می شود اما امروز کمی سردتر شده بود .صبح با یکی از دوستانم چت می کردم و او هم از اوضاع بد خود در… می گفت. گفته بودم وبلاگ را طوری به روز می کنم که خسته آور و یک نواخت نباشد، اما چه کنم مثل اینکه همه ی مطالب روز نوشت شده اند..! دنبال یک خاطره می گشتم یکی را پیدا کردم که فردا شب برایتان می نویسم .الان ساعت ده و پانزده دقیقه است فردا دوباره مدرسه دارم .
روز ها تکراری و یکنواخت شده اند . نمی دانم شاید باید برنامه هایم را عوض کنم و دوباره از اول آغاز کنم . از اول و پایان هر برنامه خوشم نمی آید. همیشه از اول و پایان فراری بودم اما…
آهنگ وبلاگ راغریبانه انتخاب کردم ..خیلی از این آهنگ خوشم می آید وقتی به این آهنگ گوش می کنم احساس آرامش می کنم .روز ها پشت سرهم دارند تمام می شوند و می روند ، زندگی همین است دیگر… به امید دیدار
+ نوشته شده در
2007/2/25ساعت 22:15  توسط آزاد
|

امروز شنبه بود ، مثل روزهای قبل دیر بیدار شدم .امروز تعطیل بود و شهر یه سکوت خاصی داشت. صبح که از خواب بیدار شدم رفتم صبحانه بخورم روی میز که نشستم نور خورشید خورد به صورتم رفتم کنارپنجره و دیدم برف ها آب شده اند و زمین از زیر برف ها پیداست.مثل اینکه زمستان دارد جای خودش را به بهار می دهد . یک چند روز دیگر هم فکرکنم باید عید نوروز باشد. البته ما اینجا تعطیل نمی شویم ، به اندازه ی کافی کریسمس تعطیل بودیم.
فردا هم تعطیل هستیم.ما در هفته دو روز تعطیل هستم ،شنبه و یکشنبه و دوباره از روز دوشنبه یک هفته ی جدید را شروع می کنیم. چند روزی بود که دنبال برنامه ی فرانت پیج می گشتم اما پیدا نکردم و دیگر سراغش نرفتم.
به وبلاگ ها یک سری زدم.اما چیزی که ناراحتم کرد این بود که وبلاگ های نوجوانان کم بود ، البته مشکلات نوجوانان هم یک عالم هست… وبلاگهایی که توسط نوجوانان نوشته شده بود کمتر از بقیه بود . امیدوارم که در آینده ی نزدیک به وبلاگ نویسان نوجوان اضافه شود. مطلب را همین جا به اتمام می رسانم . به امید دیدار
+ نوشته شده در
2007/2/24ساعت 17:23  توسط آزاد
|

امروز جمعه بود ، صبح دیر بیدار شدم ،مدرسه امروز تعطیل بود ( یک مراسم بود برای معلمان) . ساعت حدود یازده بود که خانه ی یکی از دوستانم رفتم تا چند برنامه برایش نصب کنم ، بعد از اینکه برنامه ها را نصب کردم آمدم خانه ساعت یک ظهر بود . امروز هوا آفتابی بود ولی خیلی سرد… هنوز برفها آب نشده اند و دارند کم کم آب می شوند.
آمدم و با کامپیوتر کار کردم و تکالیفم را انجام دادم برای اینکه سه روز تعطیل هستیم معلمان تکلیف زیاد دادند… خیلی زیاد است . هفته ی دیگر یک مراسم داریم به کسانی که نمره هایشان بالای هشتاد درصد بوده من هم هستم . البته نمره های اینجا از صد درصد است .
ساعت الان نه شب است و می خواهم این نوشته را بر روی وبلاگ بیاندازم. به امید دیدار
+ نوشته شده در
2007/2/23ساعت 21:1  توسط آزاد
|

امروز پنجشنبه بود و می خواهم نوشته های وبلاگ را از امروز شروع کنم . اول کمی به معرفی خودم می پردازم و بعد هم به چند موضوع دیگر. من آزاد هستم البته نام من آزاد نیست این اسم را به دلایلی برای وبلاگ انتخاب کردم . حدود شانزده بهار زندگی را سپری کرده ام ، درس می خوانم و به نوشتن هم علاقه دارم .اوایل داستان و شعر می نوشتم اما الان کمتر از قبل می نویسم ، در شمالی ترین کشور جهان زندگی می کنم . فکر می کنم معرفی خودم تا این جا کافی است .
موضوعات وبلاگ را با : روز نوشت . خاطرات و شاید داستان آغاز می کنم . حدود سه ،چهار سالی می شود که خاطره می نویسم و چندی از این خاطرات را برای خوانندگان وبلاگ انتخاب می کنم تا شما هم بخوانید. سعی می کنم وبلاگ را متنوع کنم تا خسته کننده نباشد اما به یاری شما دوستان عزیز.
+ نوشته شده در
2007/2/23ساعت 2:20  توسط آزاد
|