![]() |
![]() |
![]() | |
![]()
فرا رسیدن سالروز رحلت حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و اله و شهادت حضرت امام حسن مجتبی علیه السلام بر همه ی دوستان گرامی تسلیت باد . می خواستم به این مناسبت زندگی نامه ی پیامبر اکرم (ص) را برای مطالعه برای شما دوستان گرامی بگذارم ، اما می دانم که همه در مورد پیامبر گرامی و زندگی ایشان اطلاعات کافی دارند به همین منظور تصمیم گرفتم که یکی از داستان هایی را که در کتاب خوانده بودم برای شما نیز بگذارم تا با خصوصیات پیامبر اکرم بیشتر آشنا شویم. داستان امروز را از کتاب " داستان راستان" انتخاب نموده ام البته من این کتاب را در نسخه ی جیبی دارم که فکر می کنم تمام داستان های کتاب را دارا نیست. می توانم بگویم که بیشتر داستان های این کتاب را خوانده ام اما نه همه ی داستان های آنرا . داستانی که برایتان نوشته ام از صفحه دویست و چهارم این کتاب انتخاب کردم :
جمع هیزم از صحرا
![]()

![]()
امروز در زنگ ورزش خیلی بد افتادم تمام بدنم درد گرفت ، من دروازه بان بودم و در سالن مدرسه فلور هاکی بازی می کردیم ، خلاصه من از همان اول با این ورزش موافق نبودم اما....زنگ اول و دوم هم که مثل همیشه گذشت ، معلم مان خیلی عصبانی بود برای اینکه دیروز نیامده بود و یک معلم دیگه به جایش آمده بود و بچه های کلا س خیلی اذیت کردنش و هر چه که دیروز می خندیدم امروز تمرین حل می کردیم.یک اسلاید عکس از شهری که در آن زندگی می کنم گذاشته ام ، عکس های مدرسه ام را در یک پست دیگر می گذارم. البته تصاویر در فصل زمستان گرفته نشده اند! و مال چند ماه پیش است . تا فردا به امید دیدار
![]()
امروز وقتی نظرات وبلاگ را می خواندم یکی از دوستان در نظرات خودشان گفته بودند که برای مطالب روز نوشت عنوان انتخاب کنید .من هم تصمیم گرفتم از این به بعد برای مطالب روز نوشت عنوان بگذارم ..عنوان امروز را هم روز جدید گذاشتم . امروز دوشنبه بود و اولین روز هفته ، معلم مان زنگ اول و دوم نیامده بود ، نمی دانم چه شده بود که نیامده بود ، شاید مشکلی برایش پیش آمده بود.بعد از ساعت غذا خوری ورزش داشتیم ، امروز هاکی یاد می داد ، سخت بود خیلی هرچه به معلم گفتم بازی نمی کنم من یک ورزش دیگر را می خواهم کفت نه حتما باید هاکی را هم یاد بگیرید....روز پنجشنبه هم می رویم بولینگ .. نمی دانم مکانش کجاست فقط به ما گفت که می رویم بولینگ بازی می کنیم ..زنگ آخر هم طراحی را که کشیده بودم به معلم دادم ، معلم هم پرسید که چرا جمعه نیامده بودی؟ (نمایشگاهی که نقاشی من را به نمایش گذاشته بود) گفتم نشد. ...امروز هم مثل روز های قبل هوا هم برفی بود و هم صاف...یک لحظه آنچنان برف می آمد که هیچ جا دیده نمی شد و یک لحظه هوا صاف بود.امیدوارم که هفته ی دیگر هوا بهتر شود و البته آفتابی...فردا سعی می کنم چند قطعه عکس از شهری که در آن زندگی می کنم و مدرسه ام برای وبلاگ بگذارم.به امید دیدار
امروز می خواستم یکی از داستان هایی را که خوانده ام برایتان بنویسم . این داستان را از کتاب داستان های جوانان انتخاب کردم این کتاب حدود صدو هشتاد و دو صفحه دارد و داستان های آن در مورد جوانان می باشد. من تمام داستان های این کتاب را خوانده ام و حدود دو ،سه سالی می شود این کتاب در بین کتاب های من است. داستان امروز را از سیزدهمین داستان این کتاب برای شما می نویسم و نام داستان جوان مغرور می باشد…
جوان مغرور
پهلوان جوانی را حکایت که بسی هنر ها نشان داده و پهلوانان جهان را بر زمین افکنده بود . بر هر صاحب قدرتی پیروز شده و شهرت فراوانی به دست آورده بود. سر انجام ، همگان به قدرت شگرف و نیروی بازوی او اعتراف کردند.از این جهت ، روزی آن جوان مغرور، سر به آسمان برداشت و گفت : خدایا ! حالا جبرئیل خودت را بفرست تا دست وپنجه نرم کنیم ،زیرا در روی زمین کسی نیست که تاب مقاومت مرا داشته باشد.!چند روزی نگذشت که آن جوان مغرور را در ویرانه ای یافتند که از شدت ناتوانی بر خاک افتاده و سر بر روی خشتی نهاده بود ، ودر همان حال موشی بر وی می جست و سر انگشتانش را به دندان می جوید . و آن بدبخت را چندان قدرت نبود که پای خود را جمع کند.!در این بین ، صاحبدلی بر او گذشت و گفت:ای جوان ! اینک خداوند تعالی یکی از لشکریان خویش را که از همه ضعیف تر بود ، بر تو مسلط فرمود تا تو را اذیت کند.تو که قدرت دفع این موش را نداری ، دیگر جبرئیل را به چه کار می خواهی! ازاین جسارتی که کرده ای ، استغفار کن که خداوند با وجودی صبور است، غیور هم هست؛ دیر گیرد ، ولی سخت گیرد!امیدوارم از خواندن این داستان لذت برده باشید و جوانان عزیز هم هیچ گاه به خود مغرور نشوند….به امید دیدار (برگرفته شده از کتاب داستان های جوانان ،جلد اول ،صفحه ی چهل و دو )

![]()
شب شد ، یکی دیگر از روزهای عمر گذشت. شنبه سوم مارچ هم تمام شد . ساعت هفت بود که نوشته را آغاز کردم تا امشب یکی از زودتر ساعاتی باشد که وبلاگ را به روز می کنم .باز هم مثل روزهای گذشته تا آمدم از خواب بیدارشوم شب شد و باید بخوابم.. فردا هم تمام می شود .و هفته های دیگر هم مثل گذشته ...سال جدید می آید و می رود.یادم می آید سال گذشته هم در موقع تحویل سال به خودم گفتم که امسال چقدر زود گذشت به قول یکی از معلمان قدیمی ام که همیشه می گفت تا چشم بر هم بگذاری وقتت تمام شده....می خواستم دکور اتاق را عوض کنم اما وقت و حال و هوایش را نداشتم..بیرون هوا برفی است یک دقیقه برف می آید و یک دقیقه برف نمی آید. مهم این است که هوا باید گرم تر شود واگر نه باید دوباره برنامه هایم را عوض کنم و از اول شروع کنم ...امروز سعی کردم یک لینک باکس برای وبلاگ درست کنم اما با خودم گفتم چه کسی لینک خود را در آن ثبت می کند ... باز هم نشد...اگر فرصت بود حتما لینک و کدش را در اختیار خوانندگان قرار می دهم ..بازهم تا روزهای بعد با مطالب جدید تر به امید دیدار
![]()
امروزجمعه دوم مارچ بود ، شنبه و یکشنبه تعطیل هستیم و باید درس ها را مرور کنم . طراحی خود را آوردم خانه تا بتوانم ادامه ی آن را در خانه بکشم روز دوشنبه آخرین مهلت تمام شدن طراحی است.امروز هم یک نمایشگاه در مرکز شهر بود که طراحی من را آنجا هم به نمایش گذاشته اند البته طراحی قبلی ام را و امیدوارم این بار هم برنده شوم و دوباره طراحی من نمایش داده شود.البته خودم وقت نکردم بروم و در نمایشگاه شرکت کنم ،الان ساعت هشت است و من هم چنان که در حال گوش دادن به موزیک وبلاگ هستم دارم می نویسم . این موزیک یکی از موزیک های مورد علاقه من است سبک آن آرام است و وقتی به آن گوش می کنم احساس آرامش می کنم . دو هفته ی دیگر تعطیلات بهاری شروع می شود همان طور که قبلا گفته بودم برنامه ی خاصی ندارم فقط این که خوش بگذرد.تعطیلات زمان خوبی شروع شد برای اینکه در این روزها اصلا حال و هوای درس خواندن را ندارم و کارم این شده است که با دوستانم چت کنم .انشاالله بعد از تعطیلات دوباره مثل همیشه درس ها را شروع می کنم و می خوانم ، برای همه آرزوی موفقیت دارم ، به امید دیدار
![]()
یک هفته از شروع کار وبلاگ روز نوشت گذشت. درست هفته ی پیش پنجشنبه اولین مطلب را بر روی وبلاگ قرار دادم و امروز پنجشنبه چندمین مطلب وبلاگ را! امیدوارم همین طوری پیش بروم و وبلاگ را زنده نگه دارم نه وبلاگی خشک و بی مطلب.
در مدرسه همه چیز روال همیشگی خود را دارد ، درس می خوانیم ،امتحان می دهیم و می آموزیم . امروز یک مراسم برای کسانی که نمره هایشان بالاتر از هشتاد درصد به بالا بود ، داشتیم . مراسم خوبی بود از کسانی که بیشترین جایزه ها را گرفتند چینی ها بودند ، من و دانش آموزان کانادایی در ردیف های بعدی قرار داشتیم .انشاالله این ترم هم بالای هشتاد خواهم گرفت.تعداد مسلمانان کم بود حدود پنج نفر و آنها هم از سوریه و کشورهای عربی بودند .
مراسم گذشت و شب فرارسید و من اینجا در حال نوشتن برای خوانندگان وبلاگ. که امیدوارم خواننده داشته باشیم . فکر می کنم تا اینجا برای امشب کافی است و مثل همیشه به امید دیدار
![]()
چهارشنبه و....روز ها پشت سر هم می آیند و می روند این جملات همیشه و در همه جا با من بوده اند حتی در دفتر خاطراتم نیز این جملات بار ها تکرار شده اند . نمی دانم مشکل کجاست من همیشه از این جملات استفاده می کنم .
دوباره یک روز دیگر را آغاز کردیم و این بار چهارشنبه و فردا پنجشنبه و همین طوری....این هفته زود گذشت هنوز احساس می کنم اول ترم جدید هستم اما نه ! وسط های ترم هستم ...و چند ماه دیگر این ترم هم تمام می شود و سال تحصیلی جدید آغاز می شود.
هوا هم چنان سرد است ، این جمله همیشه زمانی استفاده می کنم که دیگر حرفی برای گفتن نداشته باشم اولین بار هم زمانی که در مدرسه بودیم و می خواستم با کسی دوست شوم از او پرسیدم هوا چقدر سرد است!
چند دقیقه قبل یک سری به وبلاگ ها زدم و همه ی وبلاگ ها حال و هوای سال نو و آغاز سال جدید را تبریک گفته بودند البته من هم سعی می کنم یک مطلبی در این مورد تهیه کنم و در وبلاگ قرار دهم . حرف هایم را در همین جا به پایان می برم و می نویسم به امید دیدار
![]()
هوا دوباره سرد شده . همیشه همین طوری بوده ، یک روز آفتابی و فردایش برفی . در این روزها که کم کم در حال نزدیک شدن به سال نو و بهار هستیم هوا در کانادا هنوز برفی است.
روز ها می گذرند می روند و تنها چیزی که باقی می ماند خاطره های خوب و بد هستند.همیشه خاطرات خوب بیاد ماندنی هستند و البته خاطرات بد. ما هم هفته ی دیگر ایام بهاری را تعطیل هستیم به مدت ده روز. می خواهم بروم دچرخه سواری ،والیبال ، استخر و خیلی جاهای دیگر..
معلمان هم هر کدامشان قصد سفر به یک جایی را دارند ، چه در کانادا و چه در آمریکا . بعض ها می خواهند بروند اتاوا و بعضی ها فلوریدا مهم این است که از تعطیلات لذت ببرند.
من هم باید برنامه ی درسی خودم را عوض کنم . برنامه ی ترم قبل دیگر کافی نیست .این ترم درس هایم سخت تر شده و باید وقت بیشتری برای درس خواندن بگذارم...
ولی نمی گذارم وبلاگم مثل وبلاگ های قدیمی ام بی مطلب و ... شود . به امید دیدار
اوایل آغاز مدرسه ها بود ، که مدیر مدرسه هر روز سر برنامه ی صبح گاهی به کم کردن موها اشاره می کرد. تقریبا صحبت هایش برای همه آشنا بود و همه می دانستند که فقط می خواهد بچه ها را بترساند تا زود تر بروند موهایشان را کوتاه کنند. مدیر هر روز با تهدید اینکه موهایتان را ماشین می کنم و خراب می کنم و.... از بچه ها می خواست موهایشان را بزنند. اما بچه های مدرسه ی ما مخصوصا سال سومی ها خیلی به خودشان مغرور بودند و می گفتند که مگر از روی جنازه ما رد بشود که موهایمان را بزنیم. من و بچه های دیگر همان روزهای اول موهایمان را زدیم اما تنها کسانی که در مدرسه خود را بزرگ نشان می دادند سال سومی ها بودند که ما را هم مسخره می کردند و می گفتند ترسوها را نگاه کنید هنوز خبری نشده موهایشان را زده اند و ما هم ساکت بودیم.
اما ماجرا از انجایی شروع شد که وقتی سر کلاس درس بودیم یکی از دانش اموزان بدون اینکه توجه داشته باشه معلم سر کلاس امد و با صدای بلند گفت: همه بیرون را نگاه کنید! ما هم بدون توجه به اینکه معلم سر کلاس هست رفتیم پیش پنجره و دیدیم که مدیر مدرسه با یک ماشین سلمانی روی موهای سال سومی ها در حال کشیدن جاده هست...!!!
همه ی دانش آموزان با هم خندیدیم حتی معلم هم می خندید.یکی از دانش آموزان با خنده گفت : خیلی خوشگل شدین! همه بازم با هم خندیدن .؟! انروز دلم به حال سال سومی ها سوخت وقتی دیدم چه طوری داشتن آب می شدند می رفتند زیر زمین..
این خاطره مربوط به سه سال پیش بود، امیدوارم که آموزشی هم بوده باشد. و خوشتان آمده باشد...به امید دیدار
![]()
بعد هم ساعت غذا خوری شد و غذا خوردیم . زنگ سوم و چهارم هم به سرعت تمام شد . ساعت دو و چهل دقیقه بود که امدم خانه هوا ابری و برفی بود دیشب هم برف باریده بود..
ساعت هفت و نیم است که این مطالب را می نویسم البته بعد از تمام کردن تکالیفم .در خانه تنها هستم همه رفته اند بیرون و فقط من مانده ام خانه و بعداز تماک کردن تکالیفم گفتم بروم و مطلب جدیدی در وبلاگ قرار دهم .
البته تعداد نظرات خیلی کم هستند فقط دو نظر .. ولی مشکلی نیست ما در اول راه هستیم .انشا الله دوستانی که مطالب را می خوانند یک چند دقیقه هم وقت گرانبهایشان را برای نظر دادن در وبلاگ دریغ نمی کنند. بگذریم ..به امید دیدار
![]()
امروز یکشنبه بود، هوا ابری بود بر خلاف دیروز.گفتم شاید بهار کم کم دارد نزدیک می شود اما امروز کمی سردتر شده بود .صبح با یکی از دوستانم چت می کردم و او هم از اوضاع بد خود در… می گفت. گفته بودم وبلاگ را طوری به روز می کنم که خسته آور و یک نواخت نباشد، اما چه کنم مثل اینکه همه ی مطالب روز نوشت شده اند..! دنبال یک خاطره می گشتم یکی را پیدا کردم که فردا شب برایتان می نویسم .الان ساعت ده و پانزده دقیقه است فردا دوباره مدرسه دارم .
روز ها تکراری و یکنواخت شده اند . نمی دانم شاید باید برنامه هایم را عوض کنم و دوباره از اول آغاز کنم . از اول و پایان هر برنامه خوشم نمی آید. همیشه از اول و پایان فراری بودم اما…
آهنگ وبلاگ راغریبانه انتخاب کردم ..خیلی از این آهنگ خوشم می آید وقتی به این آهنگ گوش می کنم احساس آرامش می کنم .روز ها پشت سرهم دارند تمام می شوند و می روند ، زندگی همین است دیگر… به امید دیدار
![]()
امروز شنبه بود ، مثل روزهای قبل دیر بیدار شدم .امروز تعطیل بود و شهر یه سکوت خاصی داشت. صبح که از خواب بیدار شدم رفتم صبحانه بخورم روی میز که نشستم نور خورشید خورد به صورتم رفتم کنارپنجره و دیدم برف ها آب شده اند و زمین از زیر برف ها پیداست.مثل اینکه زمستان دارد جای خودش را به بهار می دهد . یک چند روز دیگر هم فکرکنم باید عید نوروز باشد. البته ما اینجا تعطیل نمی شویم ، به اندازه ی کافی کریسمس تعطیل بودیم.
فردا هم تعطیل هستیم.ما در هفته دو روز تعطیل هستم ،شنبه و یکشنبه و دوباره از روز دوشنبه یک هفته ی جدید را شروع می کنیم. چند روزی بود که دنبال برنامه ی فرانت پیج می گشتم اما پیدا نکردم و دیگر سراغش نرفتم.
به وبلاگ ها یک سری زدم.اما چیزی که ناراحتم کرد این بود که وبلاگ های نوجوانان کم بود ، البته مشکلات نوجوانان هم یک عالم هست… وبلاگهایی که توسط نوجوانان نوشته شده بود کمتر از بقیه بود . امیدوارم که در آینده ی نزدیک به وبلاگ نویسان نوجوان اضافه شود. مطلب را همین جا به اتمام می رسانم . به امید دیدار
![]()
امروز جمعه بود ، صبح دیر بیدار شدم ،مدرسه امروز تعطیل بود ( یک مراسم بود برای معلمان) . ساعت حدود یازده بود که خانه ی یکی از دوستانم رفتم تا چند برنامه برایش نصب کنم ، بعد از اینکه برنامه ها را نصب کردم آمدم خانه ساعت یک ظهر بود . امروز هوا آفتابی بود ولی خیلی سرد… هنوز برفها آب نشده اند و دارند کم کم آب می شوند.
آمدم و با کامپیوتر کار کردم و تکالیفم را انجام دادم برای اینکه سه روز تعطیل هستیم معلمان تکلیف زیاد دادند… خیلی زیاد است . هفته ی دیگر یک مراسم داریم به کسانی که نمره هایشان بالای هشتاد درصد بوده من هم هستم . البته نمره های اینجا از صد درصد است .
ساعت الان نه شب است و می خواهم این نوشته را بر روی وبلاگ بیاندازم. به امید دیدار
![]()
امروز پنجشنبه بود و می خواهم نوشته های وبلاگ را از امروز شروع کنم . اول کمی به معرفی خودم می پردازم و بعد هم به چند موضوع دیگر. من آزاد هستم البته نام من آزاد نیست این اسم را به دلایلی برای وبلاگ انتخاب کردم . حدود شانزده بهار زندگی را سپری کرده ام ، درس می خوانم و به نوشتن هم علاقه دارم .اوایل داستان و شعر می نوشتم اما الان کمتر از قبل می نویسم ، در شمالی ترین کشور جهان زندگی می کنم . فکر می کنم معرفی خودم تا این جا کافی است .
موضوعات وبلاگ را با : روز نوشت . خاطرات و شاید داستان آغاز می کنم . حدود سه ،چهار سالی می شود که خاطره می نویسم و چندی از این خاطرات را برای خوانندگان وبلاگ انتخاب می کنم تا شما هم بخوانید. سعی می کنم وبلاگ را متنوع کنم تا خسته کننده نباشد اما به یاری شما دوستان عزیز.