از وبلاگ روزنوشت کوچ کردم و نوشته هایم را در جایی دیگر به نام " چشمه ریگی" آغاز خواهم کرد.
![]()

عقربه های ساعت کم کم به عدد ده نزدیک می شوند . زمان چه زود گذشت. دوماه تابستان مثل برق از جلوی چشمانم رد شد. شاید به خاطر این بود که تابستان امسال ، مثل سالهای قبل بیکار نبودم تا وقت کم بیاورم . مدرسه امروز شروع شد، دیدن معلم ها ی سال قبل و همچنین دوستانم برایم خوشایند بود. علاوه بر آن امروز کلی دانش آموز جدید دیدم، همراه با معلمان جدیدم. کلاس هایی که امسال گرفتم ، سخت تر از سال قبل خواهند بود . و از آن طرف وقت برای انجام کارهای تفریحی برایم محدود خواهد شد.
شاید اولین چیزی که از کلمه ی مدرسه به ذهنم می آیدبه یاد آوردن دوستانم است که سالها از تحصیل بازماندن، با آنکه همیشه در تلاش برای کسب بهترین جایگاه در تحصیل بودند، فرصت را ازدست دادند، به نحوی می توان گفت فرصت را از آنها گرفتند! در حال گوش دادن به شعر زیبای داوود سرخوش هستم که چه زیبا درد ها را به سرود کشیده ، دل من دنیا را شناختی دل من ، دل من مرد و نامردا را شناختی دل من ...با گذشت سالها،هنوز هم به این موزیک گوش می دهم و همیشه به یاد خواهم داشت که زمانه همیشه مطابق میل ما نخواهد بود....
تصمیم دارم وبلاگ روزنوشت را تغییر دهم . البته می خواهم نامش را عوض کنم و قطعا آدرس وبلاگ نیز تغییر خواهد کرد.شاید این بار اسمش را روزنوشت نگذارم ، به قول یکی از دوستان روزنوشتم به هفته نوشت و حال ماه نوشت تبدیل گشت. می نویسم که به کجا کوچ خواهم کرد....
![]()
بازهم برگشتم ، برای چندمین بار خواهم نوشت و شاید یک روز کلمه ی که می نویسم خواهم رفت باشد و دیگر هیچ...هشتادو هشت سال از استقلال گذشت ، استقلالی که فقط نامش را شنیده ام و آن را در رویدادهای زمانه می بینم . هشتاو هشت سال گذشت ، ولی هنوز هم افغانستان در حال سوختن میان آتش است. .لحظه ی نیست که بمبی منفجر نشود و یکی را از آرزوهایش محروم نسازد . از روزی که به دنیا آمدم ، افغانستان جنگ بوده و هست ، حال در جستجوی آن مانده ام که استقلال چه معنی می دهد...
این بار هم مثل هر سال بیست هشت اسد گذشت ، و تکرار خواهد شد . شاید نسل بعدی معنی استقلال را بفهمد ، زمانه این مهلت را از من گرفت و شاید هم افغانستان ، که نگذاشت معنی استقلال را درک کنم . هر کدام گوشه ای از این جهان افتاده ایم با این که هزاران فرسنگ با افغانستان فاصله داریم ،هنوز هم نامش را گرامی میداریم ...
![]()
شب های درس خواندن تمام شد و همراهش امتحانات نیز تمام شدند . باز هم فرصتی پیدا کردم تا دوباره بنویسم ، با نوشتن احساس آرامش می کنم . دیروز قالب وبلاگ را عوض کردم، در قالب قبلی یک سری مشکلاتی وجود داشت که باعث به هم ریختگی نوشته ها می شد برای همین این قالب را جایگزین آن کردم .
چند روز پیش در حال گشت زنی در سایت ها بودم که فیلم سینمایی اسامه به کارگردانی صدیق برمک را دیدم. این فیلم خاطرات تلخ روزهای سیاه افغانستان را برایم زنده کرد. فیلم زیبایی بود برای همین تصمیم گرفتم در ادامه ی همین مطلب یک موضوع جدا گانه ای را برایش اختصاص دهم. می دانم که بیشتر دوستان این فیلم را دیده اند و ادامه مطلب یک تجدید خاطره است. اگر مایل بودید می توانید به ادامه مطلب رفته و آن را مطالعه فرمایید.
تابستان هم آمد، و دو ماه تعطیلی هدیه ی این گرما است. نهم ماه جولای کارنامه ها را می دهند . برای کلاس های تابستانی ثبت نام نکردم، خیلی از دوستانم در این کلاس ها شرکت کردند ولی من امسال نتوانستم . اگر عمری باقی بود تابستان دیگر ثبت نام می کنم. هنوز چند خط ننوشته ام که تمام حرف هایم تمام شد، هر چه فکر می کنم حرف اضافی به یادم نمی آید. البته حرف های زیادی برای گفتن هست ....تا روزنوشتی دیگر به امید دیدار....
![]()
پل در حال تکان خوردن بود، غلام حسین پسر خردسالش را سوار بر الاغ به شهر می برد. راهی که او هر روز صبح فرزندش را به مکتب می برد راه کوتاهی نبود که از یاد برود . او هیچ بهانه ای نمی گرفت برای اینکه می دانست در این جهان بزرگ غیر از خودش کسی دیگری نیست تا از او کمک بگیرد. هر سحر از خواب شیرین خود می زد و برای محمد علی چای صبح آماده می کرد. کفش هایش را به پایش می داد و هر دو روانه مکتب می شدند. در شهر کاری پیدا کرده بود ، کاری که از دهقانی کمی آسان تر بود. او زمین های یکی از سازمان های دولتی را نظافت می کرد ، برای آنها َسَودا می خرید .
وقتی محمد حسین از مکتب رخصت می شد به سوی محل کار پدرش می رفت و تا غروب در آنجا درس می خواند و پدرش کار هایش را انجام می داد . هر دو شب خسته از شهر به طرف روستا می آمدند . دم راه غلام حسین سری به قبرستان می زد و بر سر مزار یگانه همدردش فاطمه، فاتحه می خواند . اشک می ریخت و فریاد می زد کاش می بردمت شهر تا زنده می ماندی...اما دیگر دیر شده بود.
سال ها گذشت ، محمد علی کلان شده بود و خود به تنهایی مکتب می رفت. غلام حسین برای تهیه مخارج پسرش شغلش را به کار مشکل تری عوض کرده بود. محمد علی می خواست مهندس شود ، ولی شهر کوچک آنها دانشگاهی نداشت تا او درسش را ادامه بدهد. بکس ها یش را بست و همراه پدر پیرش به سوی کابل روانه شد. بیماری قلبی غلام حسین بیشتر شده بود و دیگر اجازه نداد تا او کار کند. محمد علی در کنار تحصیل مشغول به کار کردن پیش یک نجار ، نزدیک دانشگاه شد و خرجی خانه را تامین می کرد. درس محمد علی تمام شد ، پیدا کردن کار برای او که واسطه نداشت کار سختی بود. بعد از ماه ها که در جستجوی کار بود در یکی از موسسات سازمان ملل کار پیدا کرد. او به خاطر حرفه ای که داشت حقوق بالایی می گرفت و در همان سال اول برای پدرش خانه ی کوچکی در یکی از مناطق دور دست کابل خرید .
هر روز که می گذشت بر بیماری قلبی غلام حسین افزوده می شد ، محمد علی با یکی از داکتر های کابل صحبت کرد و تنها راه معالجه غلام حسین را جراحی در یکی از کشور های خارجی یافت. یک هفته نگذشت که محمد علی تمامی دارایی خود را فروخت و به همراه پدرش عازم هند شدند. درمان بیمار غلام حسین طول کشید ، به همین دلیل محمد علی به جستجوی کار بر آمد. پیدا کردن کار برای مهاجرین سخت بود . سرانجام او در یکی از رستوران ها به عنوان ظرف شوی مشغول کار شد. داکترها تصمیم گرفتند که غلام حسین را عمل کنند با اینکه می دانستند نتیجه چندان امیدوار کننده نیست بازهم مجبور به قبول عمل شدند .
در اتاق عمل باز شد ، داکتر ها در حال صحبت با هم بودند....به طرف آنها دوید و حال پدرش را پرسان کرد، داکترها چیزی نگفتند . محمد علی از چهره ی داکتر ها فهمید که دیگر پدرش همراه او نخواهد بود. محمد علی در ملک غریب تنها مانده بود او هر چند بزرگ شده بود ولی هنوز محتاج پدر بود... (هفدهم ماه جون سالروز بزرگداشت مقام بلند پدر بر همه ی پدران زحمت کش جهان گرامی باد.)
به قلم آزاد ، شانزده ماه جون ، کانادا
![]()
درست پانزده سال پیش همین روزاز کتم عدم پا بر عرصه ی وجود نهادم و وارد بازی روزگار شدم ، وازامروزشانزدهمین سال را تجربه خواهم کرد. پانزده سال زندگی همراه با خاطرات تلخ و شیرین خود چه زود گذشت . چه تاوان های سنگینی برای بدست آوردن تجربه هاپرداخت کردم وچقدر اشک برای برآورده کردن حاجت هایم ریختم . و اکنون پانزده سال زندگی در یک طرف و ادامه ی آن در سوی دیگر ، ادامه ی که سرنوشت نامشخصی دارد و ممکن است همین فردا باشد و شاید هم چند سال دیگر...تنها چیزی که مشخص است، این است که از این زمان کوتاه زندگی، حداکثر استفاده را ببریم. البته انسان تا زمان را از دست ندهد معنی واقعی واهمیت آن رادرست درک نمی کند. یادش به خیر، یکی از معلمانمان می گفت: "از تجربه ی دیگران عبرت بگیرید، نگذارید خودتان برای دیگران تجربه شوید"، خیلی جمله ی زیبایی بود، ولی من خودم هیچ وقت به آن عمل نکردم. شاید منشاء آن کم کاری و بی توجه بودن به مسائل زمانه بود که عمررا بیهوده سپری کردم.بگذریم از این حرف ،که زمان گذشته باز نیاید. به هرحال ،امیدوارم دیگر بار تکرار نشود وبتوانم از زندگی استفاده خوب داشته باشم. ساعت پنج بعد از ظهر است و خورشید مثل همیشه سوزان و در آسمان در حال تابیدن ، همه جا ساکت است و تنها صداهایی که شنیده می شود، صدای رفت و آمد ماشین های بیرون و صدای موزیکی است که دارم گوش می دهم .تنها بیست و شش روز دیگر به پایان مدارس باقی مانده و بعد از آن تابستان.همیشه یک برنامه ریزی برای تابستان انجام می دهم، ولی به نظر خودم آنطوری که باید به آن عمل نکرده ام. معمولا هم با بهانه های قدیمی رویشان را می پوشانم و طوری وانمود می نمایم گویی که کاری درست انجام داده ام ، به یاد آن مطلبی می افتم که نوشته بود : دیگران را فریب می دهید با خودتان چه کار می کنید! خودتان را که دیگر نمی توانید فریب بدهید . حالا که فکر می کنم می بینم که راست می گوید....البته کجاست آن گوش شنوا.
![]()
بازهم یک هفته ی دیگر چشم برهم گذشت و یک روزنوشت دیگر بر روزنوشت های وبلاگ اضافه شد.در پست های قبلی وقت نکردم روزنوشتی بنویسم برای همین امروز آمدم تا خلاصه ی تمام اتفاق هایی را که روی داد برای دوستان بیان کنم. این هفته ، هفته ی شلوغی بود . فیوژن هم برگذار شد(فیوژن یک برنامه ای است که به مدت چهار سال است که فعالیت خود را شروع کرده و هدف اصلی آن آشنا کردن دانش آموزان با فرهنگ های دیگر ملیتها است)، البته خیلی برنامه های جالبی داشتند . به نظر من از همه جالب تر نمایش داستانی که مربوط به دانش آموزان کشور آفریقا بود از همه بهتر اجرا شد. برنامه های دیگر کشورها مانند ژاپن و چین نیز بسیار جالب بود. چند تا از دانش آموزان چینی با حرکت های کاراته ای ، شعر و ...سعی بر این داشتند تا دیگر دانش آموزان را با فرهنگ چینی آشنا کنند. برنامه ی کشور افغانستان آنطور برایم جالب نبود. یکی از همشهریان یک رپ خواند، که به نظر من برنامه ی جالبی برای نشان دادن فرهنگ افغانستان نبود. آنهم یک رپ به زبان فارسی که هیچ کدام از دانش آموزان آن را نفهمیدند تا بخواهند در مورد آن نظر بدهند! برنامه ی فیوژن به مدت سه بار به اجرا در آمد، یک بار برای والدین ، یک بار برای دانش آموزان کلاس نه به پایین و یک بار هم برای دانش آموزان خود مدرسه(تصاویر این برنامه را در ادامه مطلب ببنید). امروز کارنوال بود. کارنوال یک برنامه ی تفریحی است که هر سال یک بار اجرا می شود و در آن کلی وسایل تفریحی موجود است که دانش آموزان با دادن پنج دلار می توانند از تمامی وسایل آن استفاده کنند. زنگ های سوم و چهارم بود و بعد از ساعت غذاخوری شروع شد . به طور کلی تمامی دانش آموزان مدرسه در آن شرگت کرده بودند. می توانید عکس های از این برنامه را در سال قبل درادامه مطلب ببنید.روز دوشنبه ، روز ویکتوریا است و تعطیل هستیم . این روزرا جشن می گیرند. تقریبا دو سه هفته به تعطیلی مدارس باقی مانده است . بعد امتحانات شروع می شود و البته بعد از آن هم تابستان.ساعت هفت و چهل و چهار دقیقه ی بعد از ظهر است ولی هوا همچنان روشن است.داشتم نظرات وبلاگ را می خواندم که یکی از دوستان گفته بودند که نوشته های وبلاگ حالت کلیشه ای دارند، از این به بعدسعی می کنم این طورنباشد. هفته ی خوبی داشته باشد و تا هفته ی دیگر به امید دیدار.
![]()
پیرزن کنارپنجره نشسته و به کودکستانی که هر روز هزاران مادر می آمدند تا کودکانشان را از خانه به مدرسه ببرند خیره شده بود... ناخداآگاه اشک می ریخت ...به آلبوم عکسی که در کنار پنجره، خاک خورده بود نگاهی انداخت. هر صفحه ای که ورق می زد بیشتر اشک می ریخت ، آن شبهایی را بیاد آورد که تا صبح در کنار کودکانش تسبیح به دست برای آنها دعا می کرد. وقتی عصرها برای آوردن بچه هایش پای پیاده روانه ی کودکستان می شد ، وقتی صبح ها برای آنها صبحهانه آماده می کرد و آنها با هزاران ناله آن را نمی بردند...دلش خون بود . آلبوم عکس را سرجایش گذاشت و باز به پنجره خیره شد. دلش تنگ شده بود برای همسرش که همیشه یار و همیار او بود...ای کاش آنشب درخانه نبود تا دشمنان او را نبرند...ای کاش او زنده بود و در کنار پیرزن می نشست و او را دل داری می داد..اوتنها مانده بود ، همه ی بچه هایش به سوی زندگی خود رفته بودند ....و او درکنار پنجره در انتظار نشسته بود...فرا رسیدن سیزدهم ماه می روز سپاس گذاری از مقام بزرگ مادر به همه ی مادران جهان تبریک باد .برای دانلودموزیک میم مثل مادر می توانیداینجا کلیک کنید. به امید دیدار...
![]()
خورشید داشت کم کم غروب می کرد،هوا گرم و خشک بود تنها صدای که شنیده می شد صدای گریه ی کودکان و صدای آن مرد بود...پسرک در کنار خرابه ای نشسته بود و خود را با تکه سنگ ها یی سرگرم می کرد...سرش را به آسمان بلند کرد و نگاهی به ستاره های آسمان که کم کم داشتند خودشان را نمایان می کردند انداخت . قطره اشکی در چشمانش جاری شد ، مرور خاطرات دوران آوارگی برای او خوشایند نبود...همچنان به آسمان چشم دوخته بود و با خود می اندیشید .سوالهای بی جوابی پشت سرهم به ذهنش می آمد که مگر من انسان نیستم ،مگر من چه تفاوتی با...دارم ، مگر...وده ها سوال دیگرکه هر گز جرات سوال کردن آنها را نداشت...روزهای پایئزی اول مهر به یادش آمد، روزهایی که همه درس می خواندند و اوبه جرم مهاجربودن از درس خواندن محروم شده بود و در کنار خیابان مشغول کفش دوزی بود،تابستان را به یاد آورد که همه به اردوی تابستانی می رفتند و او آرام مشغول کار در ساختمان بود...چه دست های که به او اشاره نشدند و چه توهین هایی که او نشنید...آنروز را به یاد آورد که در سر جلسه ی امتحان بود ...هنوز امتحان را شروع نکرده بود که صدای بلندی تمام افکارش را به هم ریخت ، تمام آرزوهایش را بر باد داد و صدای همیشگی ولی این بار با خشونتی بیشتر...دلش تنگ شده بود، دیگر نمی خواست آواره باشد تصمیم اش را گرفته بود ...غرق در رویای خود بود که صدای آن مرد را شنید: نوبت تواست ، برو....و او به همان جایی که تعلق داشت بازگشت...در این روزها سخن از بیرون کردن مهاجرین افغانستانی از کشور همسایه است...دلم نیامد برای این روزها چیزی ننویسم ، دلم نیامد به حرف های کودکان وطنم بی توجه باشم ، دلم نیامد خودم را با آنها شریک نکنم دلم نیامد در کنار آنها نباشم...یک روز من هم بازخواهم گشت و آن روز دیگرکودکان وطنم را درغربت تنها نخواهم گذاشت.
![]()
بعداز چند روز دوری از دوستان بازهم فرصتی پیدا کردم تا بنویسم ، و یک روزنوشت دیگر را به صفحه ی وبلاگ بیافزایم .ماه آپریل مثل یک چشم برهم زدن گذشت...امروز اول ماه می بود و تنها یک ماه و چند روز دیگر به تعطیلی مدارس باقی مانده و بعد هم تابستان . امروز دوازدهم اردبیهشت برابر با روز بزرگداشت مقام بلند معلم بود، این روز را به تمامی معلمان، خصوصا معلمان مدارس خودگردان تبریک عرض می کنم. چند روز پیش با یکی از دوستانم در ایران صحبت می کردم و او هم از وضع بد مهاجرین سخن می گفت که در این روزها اوضاع خراب تر شده و مهاجرین را رد مرز می کنند.خیلی سخت است ،از یک طرف فشار های دوران مهاجرت و مشکلات دیگر در آن طرف...صبر و شکیبایی را برای تمامی مهاجرین آرزومند هستم...همیشه می گویند که پایان شب سیاه سپید است ...داشتم نظرات وبلاگ را می خواندم که یکی از دوستان عزیز نوشته بودند که کاش مطالب هم مثل اسم هایشان روزنوشت می شد نه هفته نوشت...دیگر مثل قبل نمی توانم داخل وبلاگ هر روز مطلب جدید اضافه کنم، هم نه دیگر وقتش را دارم و هم اینکه فکر می کنم اگر مطالب وبلاگ را بعد از چند مدتی به روز کنم بهتر است...هوای شهر ما هم که مثل همیشه بارانی بود، البته چند روز پیش هوا کاملا آفتابی شده بود که هواشناسی اعلام کرد فردا هوا بارانی است و طبق معمول فردایش باران آمد...حالا بازهم فردا آفتابی است و معلوم نیست روزهای بعد چه خبر می شود...روز پنجشنبه همراه با مدرسه می رویم به یک کالج تا در مورد درس ، کار و ...برایمان صحبت کنند، امیدوارم که مفید واقع شود.. امروز در مدرسه کاری برایم پیش آمد و باید انجام می دادم ،حدود پانزده دقیقه بیشتر طول نکشید و ساعت سه بود که از مدرسه آمدم بیرون ، هیچ دانش آموزی دیده نمی شده همه رفته بودند وقتی داشتم قدم زنان به سوی خانه می آمدم اصلا نگاهی به ساعت نکردم و خیلی آهسته آمدم خانه...وقتی به خانه رسیدم و نگاهی به ساعت انداختم چهار شده بود ! و من حدود یک ساعت در راه بودم . معمولا همیشه حدود نیم ساعت طول می کشد و امروز یک ساعت به طول انجامید... عقربه های ساعت دارند خود را بر روی عدد ده می رسانند ، از پنجره یک نگاهی به بیرون می اندازم ، هوا تاریک است و فقط ماشین ها هستند که در حال حرکت اند. دو سه نفر هم در آن طرف خیابان در حال قدم زدن هستند ...روز نوشت امروز را در همین جا به پایان می برم و تا یک روز نوشت دیگر به امید دیدار...